تبليغاتX
.:: وبلاگ دونفره دا مهدی و دادا وحید ::.

جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 23:45

فرزاد کمانگر معلم پر توان و پرتلاش کامیارانی در آستانه ی اعدام است ! او که از تابستان سال گذشته در زندان های مخوف مختلفی همچون بازداشت گاه های 209 زندان اوین ، اطلاعات کرمانشاه و اطلاعات سنندج به سر می برد و در این مدت متحمل شکنجه های وحشیانه ای قرار گرفته است در دادگاه بدوی و در دادگاه تجدید نظر به اعدام محکوم شده است . علیرغم فشارهای فراوان بر او در این مدت زمان طولانی ، فرزاد از هرگونه اتهام مبني بر حمل و نگهداري مواد منفجره و عضويت در گروههاي محارب و مخالف جمهوري اسلامي تبرئه گرديده است و نهايتاً به اتهام عضويت در حزب پ.ک.ک  که حزبي مخالف دولت ترکيه و سياستهاي آن است تحت عنوان محاربه محکوم به مرگ گرديده است . این در حالی است که حتی برای اتهام  فوق نیز مدارک و استناداتی در پرونده ی فرزاد کمانگر موجود نمی باشد . 

 

 در ادامه ی رسیدگی به پرونده ی فرزاد در دادگاه تجدید نظر ، 20/4/87 اجراي احکام زندان رجايي شهر کرج اقدام به ابلاغ حکم اعدام فرزاد کمانگر به وي نمود و هم زمان از وي خواسته شد که نسبت به نوشتن تقاضاي عفو با قيد فوريت اقدام نمايد و وعده هايي نيز جهت رسيدگي به اين خواسته داده شد . معلم فداکار کامیارانی،  فرزاد کمانگر بر اساس اين اعتقاد که مرتکب هيچگونه عملي بر خلاف قانون نشده است از نوشتن عفونامه و تقاضاي بخشش خودداري نمود و نظر به عدم تقاضاي عفو و بخشش فرزاد کمانگر ، حکم اعدام وي به اجراي احکام زندان رجايي شهر ارجاع گرديد و با توجه به اينکه وي محکوميت حبس ندارد ، با دستور آقاي شاهرودي رئيس قوه قضائيه حکم اعدام وي به مرحله اجرا در خواهد آمد. .

ما جمعی از فعالین سیاسی ٬ دانشجویی ٬ کارگری ٬ حقوق بشر و زنان ٬ در ایران و خارج از کشور ضمن محکومیت گسترش برخورد پلیسی و قضایی با فعالین در ایران ، خواستار لغو فوری و بی قید و شرط حکم اعدام برای معلم عزیزمان  فرزاد کمانگر می باشیم و اعلام می داریم که در صورت عدم تحقق این امر و عدم توقف اجرای حکم اعدام برای فرزاد کمانگر ٬ از تمام امکانات و توانایی های خود در جهت نیل به مقصود استفاده می نماییم .

 


 

فرزاد کمانگر معلم و از اعضاي مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران از مرداد ماه سال 1385 بازداشت و پس از طي پروسه پر ابهام و سراسر نقض قانون سيستم غيرمستقل قضائي و بي توجه به فقدان اسناد ، در دادگاه اوليه به اعدام محکوم گرديد ، پس از ارجاع پرونده به ديوان عالي کشور و موج حمايتهاي بي سابقه اشخاص و تشکلات بين المللي از فرزاد کمانگر ، فعال مسالمت جو و مدافع خوشنام حقوق بشر و همزمان با تلاش مدافعان حقوق بشر براي احقاق اولين خواسته افکار عمومي که همانا برگزاري دادگاه علني و عادلانه بود و همچنين  بررسي شکنجه هاي وحشيانه اي که اين معلم در بازداشتگاههاي 209 اوين ، اطلاعات کرمانشاه و اطلاعات سنندج متحمل گرديده بود نهايتاً اين اميد پديدار گرديد که سيستم قضائي ايران به حمايتهاي بي سابقه و درخواستهاي تشکلات مدافع حقوق بشري که کثرت اعضاي آن بعضا از جمعيت کشور ايران نيز افزونتر بود توجه نمايد و حداقل موجبات بررسي علني و عادلانه پرونده فرزاد کمانگر را فراهم نمايد.


فرزاد کمانگر ، معلم و فعال حقوق بشر به همراه علي حيدريان و فرهاد وکيلي از فعالان سياسي کرد که در ارديبهشت ماه سال 85 بازداشت و در اسفندماه سال 1386 و در دادگاه اوليه به اعدام محکوم گرديده بودند ، روز گذشته تائيد احکام اوليه در ديوان عالي کشور توسط اجراي احکام به آنان ابلاغ گرديد که فرزاد کمانگر به اعدام ، علي حيدريان و فرهاد وکيلي نيز هر کدام ده سال حبس و اعدام محکوم گرديدند . حکم اعدام اين افراد با دستور رئيس قوه قضائيه به مرحله اجرا در خواهد آمد.

فعالان حقوق بشر در ایران


فرزاد کمانگر همواره در معرض شکنجه و تهديد قرار داشته و دارد . اين موضوع نه تنها مربوط به مرحله بازجويي و صدور حکم بوده است که حتي در حال حاضر که وي را ظالمانه به مرگ محکوم نموده اند با تبعيد وي به زندان مخوف رجايي شهر تداوم فشار بر اين معلم آزاده را نشان دادند و حتي به اين نيز بسنده نکردند و نامبرده را بيش از چهارماه است که به ميان زندانيان داراي بيماريهاي عفوني همچون هپاتيت و ايدز منتقل نموده اند ،نامبرده در اين مسلخ با حفظ روحيه با هزينه شخصي اقدام به تاسيس کتابخانه اي کوچک نموده و مشغول به تدريس و آموزش آسيب ديده ترين قشر زندانيان ايران مي باشد .
در طي روزهاي اخير موج تهديدها بر عليه زندانيان سياسي زندان رجايي شهر کرج به طور چشمگيري جامه عمل پوشيده است ، در آخرين مورد در روز گذشته مورخه 25/2/86 علي حيدريان هم پرونده فرزاد کمانگر که وي نيز به اعدام محکوم گرديده است از سوي 15 تن از نگهبانان اين زندان بدون هيچگونه توجيحي آن چنان مورد ضرب و شتم قرار گرفت که با صورت شکافته ، دندانهاي شکسته و بيهوش بدون رسيدگي پزشکي در بند رها شد ، و تنها پس از بالاگرفتن موج اعتراض زندانيان سياسي مسئولين حاضر به انتقال نامبرده به بيمارستاني جهت رسيدگي پزشکي گرديدند .
فرزاد کمانگر نيز با تمام نقض حقوق اعم از حکم اعدام ، تبعيد به زندان امنيتي ، تبعيد به بند زندانيان عفوني ، در طي روزهاي اخير براي چندمين بار از سوي روساي حفاظت و بازرسي زندان مبني بر شکستن دست و پا و قتل مورد تهديد قرار گرفته است . بدينوسيله کمپين نجات فرزاد کمانگر نگراني عميق خود را وضعيت جسمي و محيطي اين معلم آزاده اعلام مينمايد و قوياً خواهان اعمال تمهيداتي از سوي مسئولين براي پايان دادن به وضعيت تبعيد و تهديدات مکرر وي ميباشد و مسلماً رياست اين زندان را مسئول حفظ سلامتي و جان اين زنداني در خطر ميداند.

 

در دفاع از فرزاد کمانگر و تلاش براي رهانيدن وي از چوبه مرگ ، در مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران پيگيري مستمر و قدرتمندي براي نجات وي به عنواني عضوي از مجموعه و معلمي نمونه داشته و داريم ، در اين راستا ، هفته معلم و روز معلم از راه رسيد و اين هفته که براي دانش آموزان و فرهنگيان ايران بعنوان هفته اي فرهنگي رسميت دارد را بهترين مناسبت و امکان براي فرياد زدن وجود معلمي نازنين و در آستانه اعدام تشخيص داديم.
از اينرو گروهي از فعالان حقوق بشر و وبلاگ نويسان روز معلم در تقويم رسمي ايران را که روز اتحاد معلمان و دانش آموزان نيز تلقي ميگردد را " روز همبستگي با معلم اعدامي " نام نهادند و ما نيز طي اطلاعيه اي از اين عمل انسان دوستانه اعلام حمايت نموديم .
روز معلم سالهاست که در ايران روز دادن يک شاخه گل به معلم نيست بلکه روزيست که اقشار فرهنگي اجتماع با اعتراض ، تجمع و امتناع از رفتن به کلاسهاي درس ، خواسته هاي به حق و مطالبات سرکوب شده خود را بار ديگر فرياد ميزنند ، روزي که ، روز معلم نامگذاري شد هدف بزرگداشت فردي بود و امروز روز معلم سمبل اعتراض و اتحاد است . مسلم است که در موضوعيت حقوق بشر مرزبندي سياسي وجود ندارد ، ما به دنبال نجات جان آقاي فرزادکمانگر و سپس آزادي وي هستيم و در اين راه قصد نداريم مطامع و نيازهاي جريانات سياسي را برآورده کنيم . زمان براي اتحاد و متمرکز نمودن فعاليتها و همينطور همبستگي فرهنگيان و فعالان حقوق بشر را مناسب ديدم ، اعلام حمايت نموديم و همچنان نيز حامي اين مهم ميباشيم.
متاسفانه همروز شدن واقعه ترور آقاي مطهري و روز معلم و همبستگي با فرزاد بار ديگر نشان داد حقوق بشر در ايران قرباني فقر مدني و مطامع سياسي ميباشد . بطوريکه طي نامه ها ، تفرقه افکني هايي چند ، از سوي مدعيان دفاع از حقوق انساني و آنان که مدعي حمايت از اين معلم دلسوز بودند صورت پذيرفت ، به نامگذاري اين روز به دليل همزمان بودن با واقعه ترور آقاي مطهري و اينکه اين روز معلم ، مربوط به جمهوري اسلامي ميباشد اعتراض گرديد و حتي عنوان شد بياييد روز 5 مهر بعنوان روزجهاني معلم اين فعاليت را انجام دهيد !!!
هر چند که اساساً ما براي اين روز وارد موضوع آقاي مطهري و هيچ برنامه دولتي نگشتيم و چارچوب ما اعتراض و جلب حمايت در راستاي نجات است و بود و نه بزرگداشت فرد خاصي . حال که جامعه فرهنگيان ايران ، دانش آموزان و دانش آموختگان و مدافعان حقوق بشر اين روز را بعنوان روز اعتراض و حمايت از معلمان و حقوق آنان به رسميت ميخوانند آيا به جاست با بيان مطامع سياسي و حزبي در حمايت براي نجات جان يک انسان تفرقه افکنده شود ؟
حکم اعدام اين معلم گرانقدر در مرحله ديوان عالي مي باشد و حمايت از وي مسلماً در اين مرحله تاثيرگذار خواهد بود و اينکه شش ماه بعد و پس از قطعيت راي قصد اعتراض نمائيم امري خارج از چارچوب منطق حقوق بشر ميباشد و تنها ميتواند نيازها و اهداف جريانات سياسي را تامين نمايد و نه نجات جان يک انسان را. هر چند اگر در توان بود هر روز را به عنوان روز دفاع از حقوق بشر بايد نام نهاد.
از اينرو ضمن احترام به تمامي تفکرات بار ديگر از تمامي رسانه ها ، تشکلات و انسانهايي که قلبشان براي صلح و دوستي و آزادي ميتپد درخواست مينماييم تا موضوعيت حقوق بشر را قرباني منافع سياسي و حزبي خود ننمايند و اميد اين است که روز معلم امسال در پاسخ به سرکوب فزاينده معلمان ، اعدام ، تبعيد ، اخراج آنان ، شاهد اعتراض و همبستگي فعالان حقوق بشر و فرهنگيان ايران باشيم.

کيوان رفيعي

دبير مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران


بنويسيد درد و رنج ، بخوانيد زندگي


آنکه از رگ و ريشه آموزگار است همه چيز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدي ميگيرد(نيچه)


به آن روزها فکر ميکنم ،بايد معلم بچه هايي ميشدم که در کودکي درد و رنج بزرگسالي را به دوش ميکشيدند و در بزرگسالي آرزوهاي برآورده نشده کودکيشان را از فرزندانشان پنهان ميکردند ، معلم دختراني که با دستاني پر نقش و نگار سوي چشمشان را پاي دار قالي ميگذاشتند تا هنرشان زينت بخش خانه هاي ديگران باشد و مژده نان براي سفره خانواده .
معلم کودکاني که زاده رنج و درد بودند اما اميد و حرکت سرود جاري لبانشان بود ، کساني که سخت کوشي و سخاوت را از طبيعت به ارث برده بودند . آنها کسي را ميخواستند از جتس خودشان ، کسي که بوي خاک بدهد ، کسي که معني نابرابري و فقر را بداند ، رفيقي که همبازيشان شود و آرزوهايشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگريد . آنها يک دوست ، يک سنگ صبور ، يک هم راز ميخواستند که مثل خودشان بيقرار ساعتهاي مدرسه باشد کسي که به ماندن فکر کند نه رفتن .ديري نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلي ديدم که خيلي دير راه مکتبش را يافته بود .
کتابها را بستم که مبادا مرگ و نااميدي از لاي سطور سياهشان به حلقه شادي و دنياي آرزوهايشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و روياها ميسپرديم و با داستانهاي مختلف صفا ميکرديم . همراه با " ماهي سياه کوچولو " اين بار نه از راه "ارس" بلکه از مسير سيروان درياي زندگي و حقيقت را جستجو ميکرديم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " براي يافتن دوست به سفر ميرفتيم تا آنها لذت سفر را در رويا تجربه کنند و من با مردم بودن را در ميان آنها تمرين نمايم . هر داستاني را که ميخواندم نقش قهرمانانش را به آنها ميدادم غافل از اينکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگي خود بودند . هر روز براي چند ساعت ، رنج نابرابري ها و درد ناملايمات را پشت ديوارهاي مدرسه به دست فراموشي ميسپرديم و روبروي هم مينشستيم . گرمي کلاسمان بوي نان گرمي بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص  و سادگي " ميگذاشت و به مدرسه  مي آورد تا ظهر ، سير از ديدار هم ، کوچه هاي پر فراز و نشيب زندگي را براي انجام تکاليفمان بپيمائيم و تا فرداي ديدار هر کدام به دنبال مشق و تکليف زندگي پي راه خود ميرفتيم .
"کاوه" با آن جثه نحيف اما استوارش نهار نخورده به جاي پدر بيمارش چوپان ميشد و غروب هنگامي که گوسفندان را به روستا برميگرداند ، مادر با لبخندي به پيشواز نان آور خانه ميرفت تا خستگي کاوه و کرم طبيعت را برکت نام دهد و از پستانهاي گوسفندان بدوشد و براي فروش راهي شهر کند و کاوه سرمست از رضايت مادر لبخندي ميزد و به کيف مدرسه و تکاليف فرداهايش چشم ميدوخت و لبخند زيبايش رنگ ميباخت.
و ....  "ليلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهي که تا اعماق وجود فکر آدمي را براي جواب روياهايش جستجو ميکرد کيف مدرسه را که زمين ميگذاشت ، دوک نخ ريسي را برميداشت تا او هم کمکي کرده باشد به مادر ، براي يافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهاي کوچک و بزرگش در دست ميچرخاند تا ته اش باريک شود چون رشته هاي لطيف خيال او و باز دوک را ميچرخاند و ميچرخاند تا شايد روزي دنيا به کام او و مادر تنهايش بچرخد .
و ...  "فرياد" با ديدن تکه ابري به پشت بام خانه ميرفت و کاهگل آماده ميکرد تا مبادا چکه هاي باران قالي کهنه اشان را بي رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت يافته بود که همراه پدر پشت بام خانه هاي همه روستا را مرمت ميکرد تا چکه هاي باران مژده نان فردايشان باشد ، فقط گاهي ميماند از ميان سوز سرما و نان فردا براي باريدن باران و برف دعا کند يا نه .
و .... ياسر پس از مرگ پدر کار ميکرد تا جاي خالي او را پر کند و بتواند براي برادرش مداد رنگي و آبرنگ بخرد تا شايد آرزوي نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .
و ... ادريس غايب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باري بر دوش ، خوشحال از اينکه طبيعت او را از سفره گشاده اش نا اميد نکرده بود ، چند کيلو گياه براي فروش ميافت و به روستا بر ميگشت
و من نيز جريمه شده بودم تا هر روز بيقرار از نابرابريها و بيزار از آنچه تقدير و سرنوشت مي ناميدنش در برابرشان بايستم و بارقه هاي کم سوي اميد را در چشمانشان به نظاره بنشينم ، در برابر کاوه سرم را به زير مي انداختم و دفترش را از زير صورت آفتاب خورده اش که روي آن به خواب رفته بود بيرون ميکشيدم و زير ديکته نانوشته اش مينوشتم "چوپان کوچولو بيست هم براي تو کم است " و در کنار ليلا شرمنده از خستگي ديروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست ميگرفتم تا لطافت دست فرشته اي را لمس کنم و قبل از اينکه حرفي بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت ميکردم ، و در کنار ادريس ، عاصي از تکليف دوباره فردايش دستان تاول زده او را مينگريستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم ميدوختم و او از رفتن بهار غمگين ميشد و من از رنگ پريده او .
و امروز با يک دنيا غرور ، خوشحالي ، بغض ، حسرت و کوله باري از خاطرات تلخ و شيرين به آن روزها فکرميکنم . روز معلم بود که گرانبهاترين هديه هاي زندگيم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگي ام دريافت نمودم ؛ ليلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادريس ، دو کيلو کنگر ، دسترنج يکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهي ، ندا ، يک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و  ياسر يک نقاشي
و براي اينکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنيم قرار شد که آرزوهايشان را با مدادهاي رنگين نقاشي کننند .
کاوه در حالي که به پدرش فکر ميکرد بيمارستاني کشيد و زيرش نوشت اين بيمارستان مجاني همه بيمارهاي فقير دنيا را مداوا ميکند .
" فرياد " که هميشه آسماني صاف و بدون ابر نقاشي ميکرد تا ديگر دست و پاي کسي يخ نزند دوباره آسماني کشيد و تا ميتوانست خانه هاي زيبا و کوچک بر آن نقاشي کرد و زيرش نوشت اين خانه ها براي کساني است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمين نيست که کوچک باشد و مجبور باشيم براي زندگي روي آن پول بدهيم در آسمان براي همه جا هست و من باز هم ميتوانم در آن خانه بکشم .
فرشته هم که هميشه براي خودش و خواهرهايش برادري کوچک نقاشي ميکرد اينبار به او گفتم که فرشته دنيا را از نو نقاشي کن بدون اينکه کسي تو را بخاطر دختر بودنت کم نبيند ، تو را مثل خودت و با خودت ببيند و او يک عالمه عروسک دخترانه کشيد که بدور دنيا دست گرفته اند و ميخواندند و ياسر مثل هميشه آرزوي پدرش را نقاشي ميکرد يک وانت آبي رنگ تا شايد در رويا پدرش کول بري نکند و قرار شد ياسر نيز سرزمينمان را از نو نقاشي کند بدون فقر و نابرابري ، بدون اينکه کول برهاي بانه ، سردشت ، مريوان و کامياران مجبور شودند براي جابجايي 10 کيلو چاي براي دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او يک منظره زيبا از طبعيت کشيد که مردم مشغول کارند و زير آن نوشت " کاش ديگر مرگ به کمين نان نمي نشست " .

فرزاد کمانگر
فرعي 5 زندان رجائي شهر کرج
- 8/2/87


- کول بران کساني هستند که براي مزد ناچيزي کالاي قاچاق را رو روي کول خود حمل ميکند . سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمينهاي نيروي انتظامي ، سرما و تصادفات جاده اي جان خود را از دست ميدهند.


حماسه ای دیگر ... این بار فرزاد را از اعدام نجات می دهیم

فرزادکمانگر ، معلم کاميارانی ، با 12 سال سابقه ی تدريس ، عضو هيئت مديره انجمن صنفي معلمان کامياران ، عضو شوراي نويسندگان ماهنامه فرهنگي - آموزشي رويان ، عضو هيئت مديره انجمن زيست محيطي کامياران ( ئاسک ) و از اعضاي مجموعه فعالان حقوق بشر درايران است.
فرزاد ، در مرداد ماه سال 1385، بدون هرگونه اتهامي ، دستگير و در زندانهاي اوين و رجائي شهر تهران و بازداشتگاه هاي اطلاعات کرمانشاه و سنندج
،
تحت شديد ترين شکنجه هاي جسمي وروحي قرار گرفت که شرح آن در رنج نامه ی او مکتوب است . در پانزدهمين ماه بازداشت ، دردادگاهي غير علني و مغاير با قانون که فقط 7 دقيقه به طول انجاميد ، این معلم نازنین عليرغم تبرئه از تمامي اتهامات نارواي پيشين ، نه تنها آزاد نگرديد ٬ بلکه بدون هرگونه سند و مدرکي به عضويت در يکي از گروههاي معاند نظام متهم گرديد و مجرم شناخته شد و به دلیل جرم ناکرده ، محکوم به اعدام شد .
صحبت از آزاد مرديست که نه کوه را ميتوان به استقامتش تشبيه نمود ، نه خورشيد را به نورافشانيش و نه دريا را به بيکرانگي اش . با اين همه ، بالا نشينان ، تيشه ميزنند قامت کوه را و پنهان ميکنند پنجره خورشيد را تا در همين سياهي ها ، مدفون کنند دريا را در کام خشک زمين .
مگر ميشود بر دامنه کوه نشست و فرو ريختنش را تماشا کرد ؟ مگر مي شود در سياهي ماند و خورشيد را ازياد برد ؟ مگر مي شود کوير را طي کرد بي آنکه اميد رسيدن به دريا باشد؟
نه ، نميشود . مانيز از بین می رویم  زير بار فرو ريختن کوه ، گم مي شويم در شبهاي تاريک و بلند بي فردا و هلاک مي شويم تشنه در امتداد سراب . بايد فکري کرد براي او ، براي من و براي ما .
با تو هستم . تویی که هنوز مي توان ديد بيداري وجدانت را در رد اشکي که بر گونه هايت هميشگي است ، در فريادي که بر سکوت معنا دار نوشته هايت طنين انداخته و در دستاني که با تمام جراحت هايش باز هم دستان نيازمندان را به گرمي مي فشارد .
فرزاد ، مردي ازتبار باران ، محکوم به مرگ است . بر ماست که خاموش ننشينيم و همچون هميشه يکصدا فرياد شويم . روز 12 ارديبهشت ، بهانه زيبائي است براي دوباره يکي شدن . بيائيد يکدل و يکزبان با اعلام اين روز به نام روز " همبستگي با معلم رنجديده فرزاد کمانگر "  حمايت خود را از اين آزاد مرد به نمايش بگذاريم وتا لغو حکم اعدام وي ، از پاي ننشينيم ....

بي شک ٬ هيچکداممان روز 10 بهمن را از ياد نبرده ايم . روزي که وبلاگ نويسان ايراني در يک اقدام هماهنگ و قابل تحسين اسم وبلاگ خود را به "10 بهمن روز همبستگي با دانشجويان زنداني " تغيير نام دادند و اين اقدام باعث شد که دانشجويان زودتر آزاد شوند . حال يک بار ديگر به حمايت شما عزيزان نيازمنديم و اين بار براي همبستگي با معلم دربند فرزاد کمانگر . از همه شما دوستان عزيز مي خواهيم که حمايت خود را از ما با گذاشتن کامنت در وبلاگ اعلام داريد تا حمايت شما از ما در وبلاگ اعلام شود.
روز 12 ارديبهشت (روز معلم ) را روز همبستگي با فرزاد کمانگر مي ناميم و از همه وبلاگ نويسان آزادي خواه و آزادانديش مي خواهيم براي حمايت از فرزاد در اين روز اسم وبلاگشان را به " 12 ارديبهشت روز همبستگي با فرزاد کمانگر " تغيير نام دهند . باشد که در طی این حرکت ستودنی عزیزی از بند رها گردد و به آغوش خانواده باز گردد .

نوشته شده توسط دادا وحید | موضوع: ژانر درام | لینک ثابت |
جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 0:4

مايكروسافت فروش اكس‌پي را متوقف كرد

با وجود اعتراض‌هاي كاربراني كه نمي‌خواهند به استفاده از ويستا به عنوان ويندوز جانشين اكس پي وادار شوند، مايكروسافت طبق برنامه‌ريزي قبلي‌اش، فروش سيستم عامل قديمي خود به فروشگاه‌ها و سازندگان رايانه را از روز گذشته متوقف كرد.

به گزارش سرويس فن‌آوري اطلاعات خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به محض اين كه رايانه‌هاي بارگذاري شده با اكس‌پي از فهرست محصولات عرضه شده توسط سازندگان رايانه مانند دل و هيولت پاكارد خارج شوند، مصرف‌كنندگاني كه نمي‌توانند بدون اين سيستم عامل قديمي در رايانه‌هاي خود زندگي كنند، مجبورند يكي از نسخه‌هاي Vista Ultimate يا Vista Business را خريداري و سپس به اكس‌پي برگردانند.

اما مايكروسافت يك نسخه از اكس پي را همچنان براي قرار گرفتن در رايانه‌هاي ارزان قيمتي مانند Asus Eee PC عرضه خواهد كرد.

گروهي از كاربران رايانه كه با امضاي طومار "اكس پي را نجات دهيد" آن را به سايت خبري اينفوورلد ارسال كرده‌ و مصرانه از مايكروسافت تقاضا كرده‌اند تا زمان عرضه‌ي ويندوز 7 كه سيستم عامل بعدي اين شركت است، به فروش اكس پي ادامه دهد.

بر اساس اين گزارش اين سازنده‌ي نرم‌افزار اعلام كرده كه انتظار دارد ويندوز 7 را در سال 2009 منتشر كند.

مايكروسافت هفته‌ي گذشته هم اعلام كرد كه براي سيستم عامل شش ساله‌ي خود تا پايان سال 2009 پشتيباني فني و تا پايان سال 2014 پشتيباني محدود فراهم خواهد كرد.

نوشته شده توسط دادا وحید | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 23:58

اين هم يك نوع جوك سياسي

چندي پيش جوكي به زبان انگليسي در دنياي نت زاده شد ! كه نكات ارزشمندي را در خصوص سياست هاي رسانه هاي آمريكايي در برداشت

ترجمه فارسي جك به شكل زير است :

مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به دختر بچه اي حمله كرده است.

مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير مي شود .

سرانجام سگ را مي كشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد.

پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و مي گويد:

« تو يك قهرماني »

فردا در روزنامه ها مي نويسند :

" يك نيويوركي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد "

آن مرد ميگويد :

« اما من نيويوركي نيستم »

پس روزنامه هاي صبح مينويسند :

" آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد "

آن مرد دوباره ميگويد :

« اما من آمريكايي نيستم »

« خوب ، پس تو اهل كجا هستي ؟ »

 

« من ايراني هستم ! »

 

فرداي آنروز روزنامه ها اينگونه مي نويسند : 

 

« يك تندروي مسلمان ، سگ بي گناه آمريكايي را كشت ! »


خواب يكي از علماي قم در باره شاه

يكي از علماي قم نقل مي كند چند شب قبل كه از عبادت نيمه شب فارغ گشته بودم و سر بر بالين بود به ناگاه خواب بر من چيره گشت
في الحال در آن روياي صادقه مردي را ديدم كه از دور به سمت من مي آمد .. آشنا به نظرم آمد
خوب كه نگريستم
ديدم محمد رضاي ملعون پهلوي است
غمگين گشتم كه چرا پس از آنهمه عبادت خضوع و تضرع اين دجال در نظرم ظاهر گشت! اما باز فرصت را از دست ندادم بسويش رفتم و كلملتي را نثارش كردم كه در تمام عمرم بر زبان نرانده بودم
خوب شنيد و هيچ نگفت
بناگاه سخن گشود كه يا شيخ اندكي درنگ من دستم از دنيا كوتاه است مجالي ده
انديشيدم به هر حال اين ولد ...مسلمان زاده بوده پس خطابش كردم
پدر سوخته و. . . و . . . من با تو كاري ندارم و از تو مبرايم
گفت اي شيخ حاجتي دارم ؟
ديدم رسم جوانمردي نيست كه نشنوم و رد شوم .پرسيدم چيست ؟
بگو اگر در توانم بود بر آورده سازم
گفت
برايم از آن جهان خاكي عينك ري بني با پولاريزه 100 درصد بفرست با دي اچ ال بيايد .
{به گفته خودش پدر سوخته از اي بي ! كاويده بود كه البته اين اي بي چيست هم برايم سوالي شده است واز اين روي نيك مدلش را مي دانست }
پرسيدم چرا عينك دودي مي خواهي؟
مي خواهي از آتش دوزخ آن چشمان به حرام آلوده است را مصون بداري ؟


گفت نه بابا از دست مردم ايران دارم كور ميشم

اينجا داشتم زندگي مو مي كردم بي هيچ دردسري

مردم ايران
هي صب تا شب دعا مي كنن ممد رضا نور به قبرت بباره نور به قبرت بباره . دارم كور ميشم :(
جون مادرت عينك رو بفرستا . . . .


واز فرط ضجه هاي او از خواب پرديم و از آن ساعت آسايش از ما سلب گشته
است.

نوشته شده توسط دادا وحید | موضوع: جوک و سرگرمی | لینک ثابت |